تبليغاتX
طلب وصل
طلب وصل

 
 
شریف

طلاب کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
منتظر نظرات شماییم. اگه مطلب نوشته بشه و زحمتی بیهوده باشه و خدای نکرده مطلب بخونید و نظر ندید مجبوریم مطالب پراکنده بزنیم

 

موضوعات

یادداشت

گزارش

خبر

محرم و صفر

معرفی

عكس

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

هیات جوانان حضرت علی اکبر(ع) ایتالیا

کانون فرهنگی رهپویان وصال

بازمانده تنها

رایحه وصال

غبارروبی

آسمانیان - دخترانه

گاه نوشته های یک رهرو

طلبه ای از نسل سوم

عطرسیب

دنیای راه راه

خیلی دور خیلی نزدیک

راحیل

ماه ناتمام

مرفه بادرد

بوی یاس

آیت الله بهجت

آیت الله قرائتی

غدیر و شبهات

جواب به شبهات فرقه ها

صالحین

خبرگزاری قرآنی ایران

شهید نواب صفوی

شهید مطهری

آیت الله مکارم شیرازی

قاصدکهای سوخته (حدادیان)

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

تعطیل شد

سخنرانی استاد اعظم، فاطمی نیا - امام زمان شناسی -25قسمت از وبلاگ بوی یاس

مخصوص موبایل حاج آقا

دانلود سخنراني استاد علامه

از وبلاگ بوی یاس

مكالمه بیسیم شهيد باقري و رحيم صفوي مخصوص موبايل

زیارت آل یاسین با صدای سید حسن نصرالله مخصوص موبايل

اولین ویژگی مبلغ

((جومونگ قوی‌تر است، یا شهید باقری؟؟؟))

 
 

آیا در محرم محرم شدیم؟

السلام علیک یا اباعبدالله

ماه محرم هم تموم شد. نمی دونم چقدر محرم شدیم(ح ساکنه) اگه با اهل بیت و امام حسین محرم نشیم هیچی از دین علوی و قیام حسینی درک نمی کنیم. هیچی که نه؟؟ اما اونی که اونا میخوان نمیشیم.

ماه صفر به نیمه رسیده و چند روز دیگه با برپایی مراسم غریب الغربا به اتمام می رسه. اما کربلا هیچگاه تمام شدنی نیست.خون حسین در قلب همه ی شیعیان و حتی غیر انها جاریه و همه محبین واقعی را به منجی جهانی وصل می کنه.

اما بازم میگم اگه محرم نشیم باختیم. مگه نه اینه که خدا هم فرموده امام زمان برای شما بهترینه اما یه شرط داره؟؟

اونم اینه که به او ایمان داشته باشید؟ یکی از معانی ایمان به کسی هم اینه که رازدارش باشیم و باهاش محرم باشیم.

خدایا کمک کن معانی دعاها رو بفهمم. راستی از مطلب دیگه می خوام یه بحث دعاشناسی رو با استفاده از اساتید فن باز کنم. اگه نظری دارید زودتر بگید که دارم یه مطالبی رو آماده می کنم. التماس دعا

 

87/11/24 |

 

خاطرات آقا

نواب صفوي به مشهد آمد. او را اولين بار در آنجا بود كه شناختم. تصور مي كنم سال 1331 يا 1332 بود. شنيدم كه او و فدائيان اسلام، به دعوت عابدزاده، وارد مهديه مشهد شده اند. جاذبه اي پنهاني، مرا به سوي او مي كشاند و بسيار علاقه داشتم كه نواب را از نزديك ببينم.

. مي خواستم به مهديه بروم، ولي نتوانستم، چون آنجا را بلد نبودم. يك روز خبر دادند كه نواب مي خواهد براي بازديد طلاب مدرسه سليمان خان كه ما هم جزو طلاب آن مدرسه بوديم، بيايد. آن روز، مدرسه را با آب و جارو مرتب كرديم. هرگز آن روز از ياد و خاطر من بيرون نمي رود و جزو روزهاي فراموش نشدني زندگي من است. مرحوم نواب آمد. يك عده از فدائيان اسلام هم با او بودند كه از روي كلاهشان مشخص مي شدند، كلاه هاي پوستي بلندي سرشان مي گذاشتند. آن ها دور و بر نواب را گرفته بودند و او همراه با جمعيت وارد مدرسه سليمان خان شد. راهنمائيشان كرديم و آمدند در مدرس مدرسه كه جاي كوچكي بود، نشستند. طلاب مدرسه هم جمع شدند. هوا هم گرم بود. نمي دانم تابستان بود يا اوايل پاييز، درست در خاطرم نيست. آفتاب گرمي مي تابيد. نواب شروع به سخنراني كرد. سخنرانيش يك سخنراني معمولي نبود. بلند مي شد و مي ايستاد و با شعار كوبنده و لحن خاصي صحبت مي كرد. من محو نواب شده بودم. خود را از لابه لاي جمعيت عبور داده و به نزديكش رسانده و جلوي او نشسته بودم. همه وجودم مجذوب اين مرد شده بود و با دقت به سخنانش گوش مي دادم. او بنا كرد به شاه و به انگليس و اين ها بدگويي كردن. اساس سخنانش اين بودكه اسلام، بايد زنده شود، اسلام بايد حكومت كند و اين هايي كه در رأس كار هستند، دروغ مي گويند، اينها مسلمان نيستند.
من براي اولين بار، اين حرفها را از نواب صفوي مي شنيدم و آن چنان، اين حرف ها در من نفوذ كرد و جاي گرفت كه احساس كردم دلم مي خواهد هميشه با نواب باشم. اين احساس را واقعاً داشتم كه دوست دارم هميشه با او باشم.
همان طور كه گفتم، آن روز هوا خيلي گرم بود و عده اي كه همراه نواب بودند، در قدح بزرگي شربت آبليمو درست كردند و آوردند كه او و هركسي كه آنجا نشسته بود بخورد. يكي از دوربري هاي او ليوان دستش گرفته بود و ذره ذره از آن شربت به هر كسي كه آنجا بود و شايد صد نفري مي شدند، مي داد او با شور و هيجان عجيبي اين كار را مي كرد. اواخر، شربت كم شد و با قاشق به دهان همه مي گذاشت. موقعي كه به من داد، گفت:«بخور! انشاءالله كه هر كسي اين شربت را بخورد، شهيد مي شود.»
بعد گفتند كه نواب فردا به مدرسه نواب مي رود. من هم به آنجا رفتم تا بار ديگر او را ببينم. مدرسه نواب، مدرسه بزرگي بود كه برعكس مدرسه سليمان خان كه كوچك است. آنجا جا و فضاي وسيعي دارد. آن روزها، همه مدرسه را فرش كرده بودند و منتظر نواب بودند. گفتند از مهديه به طرف آنجا راه افتاده است. من راه افتادم و به استقبالش رفتم تا هر چه زودتر او را ببينم. يك وقت ديدم دارد از دور مي آيد. در پياده رو، در دو طرفش مردم صف بسته بودند و از پشت سر فشار مي آوردند و مي خواستند او را ببينند. يادم هست كه جمعيت زيادي، پشت سرش حركت مي كرد.
من هم رفتم و نزديك او قرار گرفتم جذب حركات وي شدم. نواب همين طور كه راه مي رفت، شعار مي داد. نه كه خيال كنيد همين طور عادي راه مي رفت. در همان راه، منبري شروع كرده بود، مي گفت:«اسلام را حاكم كنيم. برادر مسلمان! برادر غيرتمند! اسلام بايد حكومت كند!» از اين گونه سخن ها مي گفت و با صداي بلند شعار مي داد و چون به افرادي مي رسيد كه كروات زده بودند مي گفت:«اين بند را اجانب به گردن ما انداختند. باز كن برادر!» به كساني كه كلاه شاپو سرشان بود مي گفت:«اين كلاه را اجانب بر سر ما گذاشته اند برادر!» من مي ديدم كساني را كه به نواب مي رسيدند و در شعاع صداي او و اشاره دست او قرار مي گرفتند، كلاه شاپو را بر مي داشتند و مچاله مي كردند و در جيبشان مي گذاشتند. سخن و كلامش آنقدر نافذ بود. من واقعاً به نفوذ نواب، در عمرم كمتر كسي را ديده ام. خيلي مرد عجيبي بود. يك پارچه حرارت بود. يك تكه آتش.
با همين حالت رسيديم به مدرسه نواب و وارد آنجا شديم. جمعيت زيادي جمع شده بود. باز من رفتم همان جلو نشستم و چهار چشمي، نواب را مي پاييدم. شروع به سخنراني كرد. با همه وجودش حرف مي زد. آن جور نبود كه فقط زبان و سر و دست كار كنند. بلكه زبان و سر و دست و پا و بدن همه وجودش حركت مي كرد. شعار مي داد و مطلب را مي گفت. بعد هم كه سخنرانيش تمام شد، چون ظهر شده بود. پيشنهاد كردند نماز جماعت بخوانيم. نواب از آقا سيد هاشم درخواست كرد كه امامت نماز كنند و او كه از همراهان و حاميان نواب بود. نماز را اقامه كرد و يك نماز جماعت حسابي هم آنجا خوانديم. بعد نواب رفت. ما ديگر بي خبر بوديم و اطلاعي نداشتيم تا خبر شهادتش را به مشهد رسيد. حدود تقريباً دو سال از سفر نواب به مشهد مي گذشت و ما در مدرسه نواب بوديم كه خبر شهادتش را شنيديم. يادم هست كه يك جمع طلبه بوديم و چنان خشمگين و منقلب شديم كه علناً در مدرسه شعار مي داديم و به شاه دشنام مي داديم وخشم خودمان را به اين صورت، اظهار مي كرديم. بايد عرض كنم كه مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني، روي همان آزادگي و بزرگ دلي عجيبي كه داشت، تنها روحاني مشهد بود كه در مقابل شهادت نواب عكس العمل نشان داد و به هنگام درس به مناسبتي، حرف را به نواب صفوي و يارانش برگرداند و از دستگاه انتقاد شديدي كرد و تأثر عميق خود را نشان داد. اين جمله از او يادم هست كه فرمود،«وضعيت مملكت ما به جايي رسيده است كه فرزند پيغمبر را به جرم گفتن حقايق، مي كشند.»
اين را از مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني به ياد دارم. متأسفانه هيچ كس ديگري عكس العمل نشان نداد و اظهار نظري نكرد.
بايد گفت كه اولين جرقه هاي انگيزش انقلاب اسلامي، به وسيله نواب در من به وجود آمد و هيچ شكي ندارم كه اولين آتش را در دل ما ، نواب روشن كرد.


منبع: شاهد ياران

87/11/20 |