تبليغاتX
طلب وصل
طلب وصل

 
 
شریف

طلاب کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز
منتظر نظرات شماییم. اگه مطلب نوشته بشه و زحمتی بیهوده باشه و خدای نکرده مطلب بخونید و نظر ندید مجبوریم مطالب پراکنده بزنیم

 

موضوعات

یادداشت

گزارش

خبر

محرم و صفر

معرفی

عكس

 
دریافت جدیدترین نرم افزز ها
سایت تخصصی موبایل
سرویس وبلاگ رایگان سپهر
هاست و دامنه برای وبلاگ
خدمات هاستینگ و دامنه
فتوبلاگ رایگان
دانلود موزیک
تبلیفات رایگان

پیوند ها

هیات جوانان حضرت علی اکبر(ع) ایتالیا

کانون فرهنگی رهپویان وصال

بازمانده تنها

رایحه وصال

غبارروبی

آسمانیان - دخترانه

گاه نوشته های یک رهرو

طلبه ای از نسل سوم

عطرسیب

دنیای راه راه

خیلی دور خیلی نزدیک

راحیل

ماه ناتمام

مرفه بادرد

بوی یاس

آیت الله بهجت

آیت الله قرائتی

غدیر و شبهات

جواب به شبهات فرقه ها

صالحین

خبرگزاری قرآنی ایران

شهید نواب صفوی

شهید مطهری

آیت الله مکارم شیرازی

قاصدکهای سوخته (حدادیان)

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

تعطیل شد

سخنرانی استاد اعظم، فاطمی نیا - امام زمان شناسی -25قسمت از وبلاگ بوی یاس

مخصوص موبایل حاج آقا

دانلود سخنراني استاد علامه

از وبلاگ بوی یاس

مكالمه بیسیم شهيد باقري و رحيم صفوي مخصوص موبايل

زیارت آل یاسین با صدای سید حسن نصرالله مخصوص موبايل

اولین ویژگی مبلغ

((جومونگ قوی‌تر است، یا شهید باقری؟؟؟))

 
 

يارب نظر تو برنگردد

پیش گفتار

حمد و سپاس بیکران بر آفریدگار زمین و زمان، خالق ملک و مکان، سازنده ی بشر خاکی و فرشتگان جنان، راهنمای انسان و حیوان، فرشته و جان ، خاکیان و افلاکیان، پروردگار عالمیان ، حضرت حق ( جل و اعلی ) بجمیع محامده کله » که خود فرمودند: « فتبارک الله احسن الخالقین»

و درود بی پایان بر اشرف مخلوقات و جان جهانیان، سید الانبیاء و خاتم رسولان، حبیب اله العالمین ابی القاسم مصطفی محمد( صلی الله علیه و آله و سلم )

و بر قطب عالم امکان ، خاتم السفرا الالهیین و برپاکننده عدل و داد در تمامی گیتی پس از آنکه ( ملئت ظلما و جورا ) گردید و بر تمامی ائمه معصومین (علیهم السلام) و اولیاء الهی.

حقیر نه صاحب قلمی توانا هستم و نه شاعری ادیب، بلکه فرومایه ای از زمره گدایان خانه اهل بیت بوده و سرافراز از گدایی خود بر همه شاهانم، و دلخوش به این نکته که:

گرفتم نوكر نالايقي چون من نمي خواهي ولی من بیچاره همچون شما یک ارباب می خواهم. بقيه در ادامه مطلب


ادامه مطلب

88/01/29 |

 

ويژگيهاي مبلغ

تحقيق در خصوص ويژگيهاي مبلغين آماده شده كه براتون در چند پست مي ذارم.

هر دين و آييني يه جوري تبليغ مي كنه و مبلغينش يه شرايطي بايد داشته باشن و به اونا پايبند باشن. ما چقدر به اين شرايط پايبنديم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!

88/01/29 |

 

سال نو مبارک

 

فقط خواستم در این ابتدای سال ۸۸ گربه رو دم دره حجله بکشم.

اگه بهم سر نزنین و نظر ندین از مطلب بعدی خبری نیست.

یا علی مدد

موفق باشید

88/01/09 |

 

دعا

اولین مطلبی که به نظرم رسید در مورد دعا بنویسم که حسن مطلعی بر کار و شروع بحث باشه سخنی بود از حضرت علامه استاد گرانقدر آیت الله فاطمی نیا(زید عزه) که فرمودند:

دعا که می کنیم یکی از این ۳ حالت رخ می دهد که ما معمولا از دو تای  آن غافلیم:

۱) می ریزن توی دامنمون( یعنی حاجتمون رو بهمون می دن. یا همون موقع یا پس از یک مدت زمانی

۲) دفع بلا از ما میشه به سبب آن حاجتی که داشتیم و ظاهرا اونو بهمون نمی دن ولی بلاهایی از ما دفع می شود و ما خبر هم نداریم.

۳) می ریزن به حسابمون ( یعنی در نامه عملمون نوشته می شه و ذخیره قیامت میشه)

به نظر من که سومی مهمتره اما خودم و خیلیهای دیگه رو می شناسم که فقط به اولی توجه داریم و ناشکری می کنیم که خدا حاجتمون رو برآورده نمی کنه.

خدایا ما را ببخش.

87/12/19 |

 

خاطرات آقا

نواب صفوي به مشهد آمد. او را اولين بار در آنجا بود كه شناختم. تصور مي كنم سال 1331 يا 1332 بود. شنيدم كه او و فدائيان اسلام، به دعوت عابدزاده، وارد مهديه مشهد شده اند. جاذبه اي پنهاني، مرا به سوي او مي كشاند و بسيار علاقه داشتم كه نواب را از نزديك ببينم.

. مي خواستم به مهديه بروم، ولي نتوانستم، چون آنجا را بلد نبودم. يك روز خبر دادند كه نواب مي خواهد براي بازديد طلاب مدرسه سليمان خان كه ما هم جزو طلاب آن مدرسه بوديم، بيايد. آن روز، مدرسه را با آب و جارو مرتب كرديم. هرگز آن روز از ياد و خاطر من بيرون نمي رود و جزو روزهاي فراموش نشدني زندگي من است. مرحوم نواب آمد. يك عده از فدائيان اسلام هم با او بودند كه از روي كلاهشان مشخص مي شدند، كلاه هاي پوستي بلندي سرشان مي گذاشتند. آن ها دور و بر نواب را گرفته بودند و او همراه با جمعيت وارد مدرسه سليمان خان شد. راهنمائيشان كرديم و آمدند در مدرس مدرسه كه جاي كوچكي بود، نشستند. طلاب مدرسه هم جمع شدند. هوا هم گرم بود. نمي دانم تابستان بود يا اوايل پاييز، درست در خاطرم نيست. آفتاب گرمي مي تابيد. نواب شروع به سخنراني كرد. سخنرانيش يك سخنراني معمولي نبود. بلند مي شد و مي ايستاد و با شعار كوبنده و لحن خاصي صحبت مي كرد. من محو نواب شده بودم. خود را از لابه لاي جمعيت عبور داده و به نزديكش رسانده و جلوي او نشسته بودم. همه وجودم مجذوب اين مرد شده بود و با دقت به سخنانش گوش مي دادم. او بنا كرد به شاه و به انگليس و اين ها بدگويي كردن. اساس سخنانش اين بودكه اسلام، بايد زنده شود، اسلام بايد حكومت كند و اين هايي كه در رأس كار هستند، دروغ مي گويند، اينها مسلمان نيستند.
من براي اولين بار، اين حرفها را از نواب صفوي مي شنيدم و آن چنان، اين حرف ها در من نفوذ كرد و جاي گرفت كه احساس كردم دلم مي خواهد هميشه با نواب باشم. اين احساس را واقعاً داشتم كه دوست دارم هميشه با او باشم.
همان طور كه گفتم، آن روز هوا خيلي گرم بود و عده اي كه همراه نواب بودند، در قدح بزرگي شربت آبليمو درست كردند و آوردند كه او و هركسي كه آنجا نشسته بود بخورد. يكي از دوربري هاي او ليوان دستش گرفته بود و ذره ذره از آن شربت به هر كسي كه آنجا بود و شايد صد نفري مي شدند، مي داد او با شور و هيجان عجيبي اين كار را مي كرد. اواخر، شربت كم شد و با قاشق به دهان همه مي گذاشت. موقعي كه به من داد، گفت:«بخور! انشاءالله كه هر كسي اين شربت را بخورد، شهيد مي شود.»
بعد گفتند كه نواب فردا به مدرسه نواب مي رود. من هم به آنجا رفتم تا بار ديگر او را ببينم. مدرسه نواب، مدرسه بزرگي بود كه برعكس مدرسه سليمان خان كه كوچك است. آنجا جا و فضاي وسيعي دارد. آن روزها، همه مدرسه را فرش كرده بودند و منتظر نواب بودند. گفتند از مهديه به طرف آنجا راه افتاده است. من راه افتادم و به استقبالش رفتم تا هر چه زودتر او را ببينم. يك وقت ديدم دارد از دور مي آيد. در پياده رو، در دو طرفش مردم صف بسته بودند و از پشت سر فشار مي آوردند و مي خواستند او را ببينند. يادم هست كه جمعيت زيادي، پشت سرش حركت مي كرد.
من هم رفتم و نزديك او قرار گرفتم جذب حركات وي شدم. نواب همين طور كه راه مي رفت، شعار مي داد. نه كه خيال كنيد همين طور عادي راه مي رفت. در همان راه، منبري شروع كرده بود، مي گفت:«اسلام را حاكم كنيم. برادر مسلمان! برادر غيرتمند! اسلام بايد حكومت كند!» از اين گونه سخن ها مي گفت و با صداي بلند شعار مي داد و چون به افرادي مي رسيد كه كروات زده بودند مي گفت:«اين بند را اجانب به گردن ما انداختند. باز كن برادر!» به كساني كه كلاه شاپو سرشان بود مي گفت:«اين كلاه را اجانب بر سر ما گذاشته اند برادر!» من مي ديدم كساني را كه به نواب مي رسيدند و در شعاع صداي او و اشاره دست او قرار مي گرفتند، كلاه شاپو را بر مي داشتند و مچاله مي كردند و در جيبشان مي گذاشتند. سخن و كلامش آنقدر نافذ بود. من واقعاً به نفوذ نواب، در عمرم كمتر كسي را ديده ام. خيلي مرد عجيبي بود. يك پارچه حرارت بود. يك تكه آتش.
با همين حالت رسيديم به مدرسه نواب و وارد آنجا شديم. جمعيت زيادي جمع شده بود. باز من رفتم همان جلو نشستم و چهار چشمي، نواب را مي پاييدم. شروع به سخنراني كرد. با همه وجودش حرف مي زد. آن جور نبود كه فقط زبان و سر و دست كار كنند. بلكه زبان و سر و دست و پا و بدن همه وجودش حركت مي كرد. شعار مي داد و مطلب را مي گفت. بعد هم كه سخنرانيش تمام شد، چون ظهر شده بود. پيشنهاد كردند نماز جماعت بخوانيم. نواب از آقا سيد هاشم درخواست كرد كه امامت نماز كنند و او كه از همراهان و حاميان نواب بود. نماز را اقامه كرد و يك نماز جماعت حسابي هم آنجا خوانديم. بعد نواب رفت. ما ديگر بي خبر بوديم و اطلاعي نداشتيم تا خبر شهادتش را به مشهد رسيد. حدود تقريباً دو سال از سفر نواب به مشهد مي گذشت و ما در مدرسه نواب بوديم كه خبر شهادتش را شنيديم. يادم هست كه يك جمع طلبه بوديم و چنان خشمگين و منقلب شديم كه علناً در مدرسه شعار مي داديم و به شاه دشنام مي داديم وخشم خودمان را به اين صورت، اظهار مي كرديم. بايد عرض كنم كه مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني، روي همان آزادگي و بزرگ دلي عجيبي كه داشت، تنها روحاني مشهد بود كه در مقابل شهادت نواب عكس العمل نشان داد و به هنگام درس به مناسبتي، حرف را به نواب صفوي و يارانش برگرداند و از دستگاه انتقاد شديدي كرد و تأثر عميق خود را نشان داد. اين جمله از او يادم هست كه فرمود،«وضعيت مملكت ما به جايي رسيده است كه فرزند پيغمبر را به جرم گفتن حقايق، مي كشند.»
اين را از مرحوم حاج شيخ هاشم قزويني به ياد دارم. متأسفانه هيچ كس ديگري عكس العمل نشان نداد و اظهار نظري نكرد.
بايد گفت كه اولين جرقه هاي انگيزش انقلاب اسلامي، به وسيله نواب در من به وجود آمد و هيچ شكي ندارم كه اولين آتش را در دل ما ، نواب روشن كرد.


منبع: شاهد ياران

87/11/20 |

 

دارد دير مي شود !

هر جا مي نشستم و بحث مي شد ، حرف از جامعه ي مهدوي مي زد . جامعه ي مهدوي فلان ، جامعه ي مهدوي بهمان . ما بايد در جامعه ي مهدوي اينطوري باشيم و...

وقتي مي گويي « جامعه ي مهدوي » ، تركيب دو كلمه است كه براي فهمش بايد هر كلمه را جداگانه بررسي كني . اصلاً « جامعه » يعني چه ؟

: توده ي مردم ، گروهي از مردم كه با هم وجه اشتراك داشته باشند ، صنفي از مردم ، مردم يك شهر يا يك كشور ( فرهنگ دوجلدي فارسي عميد ، انتشارات اميركبير ، صفحه ي 670 )

توده ي مردم . اجزاء اين توده چيست / كيست ؟ خب معلوم است ، كوچك ترين عضو جامعه كه « خانواده » است . خانواده از كي تشكيل شده ؟ از تك تك افراد . پس افراد را كه با هم جمعشان كني مي شود توده . تك تك افراد كه مي گويي ، حرف از فرد زده اي . فرد ، همين من و تو و او هستيم ديگر .

من + تو + او + او + او + ... مي شود جامعه . درست ؟

پس ، پايه ي اساسي جامعه ي مهدوي چيست ؟ همين « فرد » . يكي از فرد ها كيست ؟ من .

حالا ما در يك جامعه قرار داريم ، ولي مهدوي نيست . براي اين كه جامعه ، مهدوي شود بايد « من » ها را مهدوي كرد . درست ؟

حالا وقتي كسي از اين جامعه تلاشي براي مهدوي شدنش نكرد ، كي بايد تلاش كند ؟

كسي كه آگاه است به فايده هاي مهدوي شدن جامعه . كسي كه دغدغه اش را دارد ، پتانسيل ، فكر و ايده اش را دارد و غيرتمند شده و احساس وظيفه مي كند . مثلاً كي ؟ مثلاً من .

قدم اول چيست ؟ اين كه من مهدوي شوم . اگر نشوم يا در مسيرش نباشم ، پس چطوري مي خواهم روي تو و او و او و... تأثير بگذارم ؟ حداقل خودم بايد نصف راهش را رفته باشم . اگر يك نفر به عنوان معلم كلاس اول آمد به يك بي سواد گفت بنويس الف ولي خود معلم بلد نباشد بنويسد ، آيا آن بي سواد راه به جايي خواهد برد ؟ نه . آن بي سواد بايد از معلم ياد بگيرد چه طوري بنويسد . درست ؟

پس قدم اول « مهدوي » شدن جامعه ، مهدوي شدن « من » است .

مهدوي شدن من يعني چه ؟ يعني من بشوم مانند مهدي(عج) . بشوم يك مهدي كوچك . مهدي يعني چه ؟ يعني هدايت شده .

پس براي اين كه من بشوم مانند مهدي ( مهدوي بشوم ) بايد هدايت شوم .

بعد از اين كه ايمان آوردم به خدا و دين اسلام و دستورات هدايت را گرفتم بايد چه كار كنم كه هدايت شوم ؟ بايد به دستورات عمل كنم . يعني مثلاً چه كار ؟ يعني مثلاً زبان نگه دار ( از دروغ ، غيبت ، آزردن مردم و... ) ، اخلاقت خوب باشد و... . معني اين ها به طور كلي چيست ؟ اين است كه گناه نبايد كرد .

پس قدم اول براي هدايت شدن ، گناه نكردن است . كه چي بشود ؟ كه هدايت شوي . بعدش چي ؟ بعدش مي شوي مهدوي . كه چي بشود ؟ كه بغل دستيت را مهدوي كني . كه چي بشود ، كه يك خانواده ي كوچك مهدوي تشكيل دهي . كه چي بشود ؟ كه يواش يواش يك جامعه ي مهدوي داشته باشي . كه چي بشود ؟ كه يك نمونه ي كوچكي كه از جامعه ي مهدوي تشكيل شد ، خود مهدي(عج) تشريف بياورند و ادامه ي ماجرا .

وقتي من اخلاقم خوب نباشد ، رفتارم خوب نباشد ، حرف زدنم از جامعه ي مهدوي مسخره است . جوك ِ تلخ !

من كه مهدوي نيستم ، اما سعيم بر اين است . بايد بشوم .

تو هم كه نيستي ، سعيت بر اين باشد . شيعه هستيم مثلا !

داره دير ميشه ها !

87/05/04 |